این وبلاگ اسمی ندارد

هزار مرتبه شویم دهان به مشک و گلاب / هنوز نام تو بردن کمال بی ادبی است

نه اینکه شعر گفتن یادم رفته باشد ... نه !!!!!

دیگر دستم به قلم نمیرود ...

آن روزها هم اگر چیزی می نوشتم

بخاطر آفرین گفتن های تو بود

...

یک شاعر بی انگیزه که شعری برای گفتن ندارد ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/٥ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط رضا هدایت خواه نظرات () |

 

 

 نمی دونی چه حالیه وقتی یه ساعت به ال سی دی خیره بشی

 

 بعد یه آه بکشی و با خودت بگی : 

... ولش کن ... بنویسم که چی بشه ؟؟؟؟؟!!!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۸ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط رضا هدایت خواه نظرات () |

وقتی یه مرد تو فکر فرو میره ... فقط خاکستر داغ سیگارشه که اونو از فکر درمیاره !!!

یاد پدربزرگم بخیر ...

همین !!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط رضا هدایت خواه نظرات () |

خدایا خودمونیما ...

انگار خاک کم آورده بودی ، یه سری رو از لجن ساختی !

-----------------------------------------------------------------------------

رفیق !

ایکاش از پشت خنجر میزدی

حداقل نمی دیدم تویی ...

-----------------------------------------------------------------------------

خدایا !

یاد تو می افتم هر از گاهی

اون روزهایی که گرفتارم

اون روزهایی که غزل میخوام

شبهایی که تا صبح بیدارم

 

یاد تو می افتم هر از گاهی

روزایی که جیبام خالیه

به داروخونه هم بدهکارم

تنها مسکّن بی خیالیه ...

---------------------------------------------------------------------------

گاهی وقتا به یکی احتیاج داری

که دس بذاره رو شونه تو بگه : از چیزی ناراحتی رفیق ؟

بعد تو بگی : آره ، از همه چیز

----------------------------------------------------------------------------

هر وقت میخوام از تو بنویسم

سر رشته ی حرفام در میره

اینقدر تو فکر تو میمونم

که حوصله م از شعر سر میره

 

حرفای مردم باورم میشه

یه طوری ام انگار دیوونه م

چن ماهه واسه صندلی تو

هر روز دارم شعر میخونم ...

 

یا علی

تا بعد ...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط رضا هدایت خواه نظرات () |

سلام

راستی...!!!

         سکوت را باید از پشت کدام بلندگو فریاد زد

تا به گوش بعضی ها برسد ...؟؟؟؟!!!!!!

 

 

زندگی طعم دیگری دارد ، یا مزاج مرا عوض کردند ؟

در مصاف میان ثروت و علم ، احتیاج مرا عوض کردند !

 

<من> که اعضای یکدگر بودیم ، به مرور زمانه *ما* شده ایم

<ما* ی کثرت گرا شدیم و از آن ، پیکر منسجم جدا شده ایم

 

کاش میشد دوباره برگردیم ، به جهانی که فست فود نداشت

ارزش دست رنج کارگرش ، بین بازار ها رکود نداشت

 

صحبت از نرخ ارز و سکه نبود ، خبر از نفت روی سفره نداشت

برکت خانه ها الهی بود ، هرکه میکاشت رزق برمیداشت

 

اقتصاد مقاوم آن دوره ، رسم همبستگی_توکل بود

کیسه ی اغنیا سرش دائم ، پیش دست فقیر ها شل بود

**

امر معروف و نهی از منکر ، کار بی سیم و دست بند نبود

پاسخ:((روسری تو محکم کن)) / ((خب شما چشمتو ببند)) نبود

 

بی حیایی گناه سختی بود ، رسم بی غیرتی رواج نداشت

گفتن یک فریضه ی دینی ، این همه زور احتیاج نداشت

 

زندگی طعم دیگری دارد ، نه !! مزاج مرا عوض کردند

در مصاف میان ثروت و علم ، احتیاج مرا ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۸/۳ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط رضا هدایت خواه نظرات () |

Design By : Mihantheme